| فصل التماس به ساعت |
|
|
|
| نوشته شده توسط Ali |
| شنبه 04 ارديبهشت 1389 ساعت 09:35 |
|
الهام سليماني- هنگامه بهار که میشود؛ درست نمیشود گفت از سر و صدای بوق ماشینها و ترافیک و تکاپوی عبور آدمهاست که درختها گوشهایشان اینقدر تیز میشود که از خواب زمستانی خمیازهای بکشند، نیمچه پلکی بالا بدهند و نیم نگاهی به اطراف بیندازند؛ یا نسیم خنک و ملس شیطان و بازیگوش آخرهای زمستان، زير گوش درختان پچ پچ ميكند و یادشان میآورد میشود از خاکستریها رد شد و به سبزی رسید. بوی رویش و نو شدن هوا را پر میکند و نمیتوانی! نمیتوانی چشم هم بگذاری روی اینهمه قیام همگانی برای تازه شدن. بهار به اصرار خودش را به پنجره اتاقت میکوبد و تو نیز چارهای جز تسلیم شدن نداری، جز اینکه لباسهای زمخت و تیرهات را جمع کنی و پوتینهای خسته از زمستان و گل و لای را در جعبه بگذاری تا سال دیگر اگر شانس همراهیات را داشتند، خستگی درکنند. بعد بخواهی خانه تکانی را بیخیال شوی یا نه، بخواهی رسم و رسوم عید را نادیده بگیری یا نه، چارهای نداری که لباسهای بهاری را به کمد خود بیاویزی و از لمس اینهمه رنگ و نرمی و لطافت و نازکی و سبکی، نفسی عمیق بکشی و ریههایت را پر از شور و حال بهاری کنی. بعد بخواهی یا نه، باید بروی توی شلوغیهای عید میان ولوله مردمی که همیشه این همه تکاپوی دم عیدشان برای همه چیز برایت سوال بوده؛ بُر بخوری. بروی برای خودت لباس نو بخری و کفش نو پا بزنی. بعد آن وسطها سمنوی عمه لیلا را امتحان کنی و هفت سینی دوست داشتنی دست و پا کنی؛ یا یکی دو تا پیاز لالههایی که هر لحظه انتظار بیرون آمدن گلبرگهای رنگیاش را بکشی و سر رنگ گلبرگهای در نطفهاش، شرط ببندی.**** اصلا این از خاصیت بهار است که تمام سیصد و شصت و پنج روز سال را جلوی چشمت میگیرد و وادارت میکند بیندیشی. مجبورت میکند درگیر فکر کردن به لحظهها شوی و رو به روی زندگیات قرار بگیری. رو به روی آنچه میخواستهای بشوی و آنچه شدهای. از خاصیت بهار است که وقتی صبحها خمیازههای کشدار نثار بالش میکنی و پتو را تا زیر چانهات بالا میکشی و ساعت را با اشاره انگشت خاموش میکنی؛ تا یک فرصت پنج دقیقهای دیگر برای خوابیدن ملس سر صبحی تا وقت رفتن سر کار به تو بدهد؛ کف پاهایت را یواشکی از نسیم خنکش بدزدی و زیر همان پتو پناه دهی. بعد بگذاری همان نسیم بیاید روی صورتت بچرخد و پوستت را نوازش کند و بوی بهار به مشامت بخورد. آن وقت بهترین فرصت خدا را داری تا با چشم بسته به رویا بروی. آنچه بودهای را پشت سر بگذاری و به آنچه میخواهی بشوی فکر کنی. اصلا بشوی همه آنچه که آرزو داری. جامه آرزوهایت را به تن کنی و روی چمنهای سبز کمرنگ بهاری قدم بزنی. سبک نفس بکشی و سبکتر بخوابی. بعد باز ساعت زنگ بزند و باز یک فرصت دیگر التماسش کنی تا تو را تنها بگذارد با اینهمه لطافت و زیبایی و تمیزی و سبکی. بگذارد تو را با نسیمی که گردههای خواب را به سر و صورت خسته و تشنه خوابت میپاشد. تو را در همهمه همگانی طبیعت به حال خودت بگذارد. تا با خواب سر صبحی خلوت کنی تا عاقبت رضایت بدهی بیدار شوی و آبی به صورت بپاشی تا رویای خواب آلود گردههای خواب بهاری را بلکه بشوید و با خود ببرد این آب. و وقتی پایت را از خانه بیرون میگذاری؛ تازه اول قصه تو و بهار است. روزهای اول بعد از سیزده بدر؛ روزهای اول بعد از اینهمه تعطیلات یله و زیاد، میان اینهمه تقلای درختان برای بستن بار شکوفهها به میوهها، میان اینهمه جیک جیک گنجشکهای هیجان زده از یافتن خار و خاشاکی برای لانهای که میتواند مامن جوجههای آیندهشان باشد؛ قصه تو و بهار و زندگی که به زور بهار نو شدن را از تو میخواهد آغاز میشود. به یمن دویدنهای قبل از بهار است،آن پانزده روز کمی لعنتی اسفند؛ که همه و همه میخواهند با دویدنهای مضاعف، تقاص تنبلی یک سال را توی این روزها بدهند یا به لطف تکاپو و هیجانی که در اثر تکرار دم عیدی سالیان سال توی گوشت و خونمان رفته، تا رسیدن به لحظه آغاز سال چنان خسته و وازده خود را پای سفره هفت سین میکشانیم که گویا خستگی یک سال را بر گردههای خود به مسلخ میبریم. گویا همین که نقاره زده شد و توپ تحویل سال شلیک شد و ماهی توی تنگ که باید آن لحظه گویا تکانی بخورد، ما هم باید تمام خستگی را بگذاریم زمین. باید تازه و سر زنده شویم. اما دریغ. دریغ که این خستگی، این ملال، این خواب آلودگی حالا حالاها گریبانمان را رها نمیکند. با ما تا توی کتاب حافظ سر سفره میآید. میآید مینشیند لا به لای سبزه. توی تنگ ماهی میچرخد و لا به لای آجیلها جا خوش میکند. اصلا میرود توی جیب لباسهای نویی که با اشتیاق خریدهایم و به تن کردهایم. میآید مینشیند توی چشمهایمان. بعد چنگ میزند روی لبهایمان و هی لبهایمان را قلقلک میدهد تا به خمیازهای کشدار باز شود. **** چه ميشود که بهاری که شادابی و طراوت شناسهاش است؛ برای ما آدمهای زمینی، خلاف همه موجودات دیگر، کسالت بهاری ارمغان میآورد؟ چرا این خواب آلودگی مفرط درست از جایی که باید همه چیز برای شکفتن و تلاش و تکاپو آغازی باشد، خمودگی و خمیازههای ناتمام و سنگینی پلک و قرمزی چشم هدیه میکند؟ چرا این ما هستیم که در ادامه استراحتهای غیر قابل تصور حاصل از پانزده روز بهاری، هنوز خستهایم و خون توی رگهایمان با تنبلی خودش را اینسو و آنسو میکشد؟ چرا جای اینهمه استراحت و خستگی به در کردن؛ جای همراه کردنمان با طبیعت رو به تعالی، توی تاکسی و اتوبوس و کتابخانه و پشت میز سر کارمان، خواب و خواب و خواب بیشتر را تقلا میکند؟ چرا نفسها کند و حرکات آرامند؟ مگر نه این است که همه جای دنیا روز اول عید ما را به عنوان آغاز بهار و لحظه تحویل سال قبول دارند؟ پس چرا این نوروز باستانی ما، اینهمه کسالت توی لحظههایمان میریزد؟ اگر تمام عوامل زیست شناختی را هم به کمک بگیریم، اگر بگوییم دانشمندان تحقیق کردهاند انسانها در فصل بهار بیشتر میخندند؛ بیشتر دوست میدارند و بیشتر مستعد عاشق شدن هستند و مهربانترند؛ نمیتوان با طعنه زدن به خواب زمستانی، از زیر کسالت انگار بی پایان بهاری در رفت. حتی اگر به توصیه همین دانشمندان در روزهای اولیه بهار از مکانهای تاریک و فارغ از هوای تازه دوری کنیم، اگر ورزش صبحگاهی را در برنامه خود بگنجانیم، یا اگر تحرک خود و استفاده از هوای آزاد را زیاد کنیم و همه ویتامینهای بدن خود را تامین کنیم؛ باز هم طرفدار خوابهای دم صبح بهاری خواهیم ماند. باز هم می دانیم که نمیتوانیم طبیعت ذاتی خودمان را به سیبی بفریبیم. این است که در چنین لحظاتی که پشت میز کارت نشستهای و به همکارانت خمیازههای کشدار بهاری تحویل میدهی؛ به فکرت میرسد اي كاش ميشد تعطیلات بهاری بیاید کمی این طرفتر! کمی خودش را میل بدهد به اوایل اردیبهشت! درست وقتی که تقریبا چهارگوشه ایران؛ این سرزمین چهارفصل بهشتی است برای خودش. بهشتی که تعطیلاتی را میطلبد؛ تا تو بار و بندیل ببندی و پا در طبیعتش بگذاری. چرا که تو میدانی این روزها، این ساعتها، با این هوای ملس دوست داشتنی، جان ميدهد براي گشت و گذار. با این تقلای بسیار برای جلو بردن ساعت که در ابتدای بهار یک ساعت از صبح شما کم میکند و به ساعات عصر شما اضافه میکند. به عبارت دیگر هنگامی که در ساعت 7 صبح جدید از خواب بیدار میشوید، در واقع در ساعت 6 صبح قدیم از خواب بیدار شدهاید و همین بهار تا همینجایش یک ساعت بابت خواب به شما بدهکار است! پس بیخود نیست اگر تا یکی دو هفته هنوز خستگیهای خود را به زور جمع و جور میکنید و با خود به محل کار، محل تلاش و جدیت میبرید! «يک خميازه اضافي در يک صبح بهاری و يک خروپف اضافی در يک شب زمستاني تمام آن چيزی است که در ازاي يک هديه فوق العاده بايد بپردازيم. ما يک شب در ماه فروردین، يک ساعت قرض ميگيريم و 5 ماه بعد آن را پس میدهيم، ولی با يک سود طلايی!!» |
| آخرین به روز رسانی در شنبه 04 ارديبهشت 1389 ساعت 09:37 |



