| شاد باش با مشتي خاك آفتاب خورده |
|
|
|
| نوشته شده توسط Ali |
| شنبه 01 خرداد 1389 ساعت 08:28 |
|
الهام سليماني- باید بدانی چه میگویم وقتی اين سطور را میخوانی. باید دردی آشنا و مزهای گس تو را در خود حل کند. باید وقت غروب از دامنههای زاگرس، از آنجایی که حتی راههای مالرو هم به انتها میرسند، عبور کرده باشی تا بدانی چه میگویم. باید اين خاک باران خورده تشنه زایش، زیر پایت را خالی کرده باشد؛ سُر خورده باشی و خارهای بوتههای خوش عطرگون توی دست و پایت خلیده باشد تا کلمه به کلمهاش را درک کنی. باید وقتی اين سطور را میخوانی ریههایت از عطر بهارنارنج شیراز پر باشد. یا دست کم اقاقیای باغ گلشن طبس را درک کرده باشی و رازقیهای خوزستان مشامت را نوازش کرده باشد.
باید که آشنا باشی وجب به وجب این مرز و بوم را. ایران خودمان را. دست کم سرزمین اجدادی خودت را بلد باشی. بوی خاکش آشنایت باشد و منظرههای بینظیرش تک تصویر زیبای کنج ذهنت باشد از هر آنچه اسمش را «مرز و بوم» میگذارند. باید که پای برهنهات را گذاشته باشی روی شنهای نرم و روان کویر مرنجاب. بعدترها، از کویر قم با نفس کشیدن بوی خاک، گذشته باشی. اندکی آنطرفتر هم سری به دریاچه زیبای نمک در نیمههای راه خور و بیابانک زده باشی و از منظرههای بدیع آن؛ از آن شش ضلعیهای منتظم به وجد آمده باشی. از كوير منحصر به فردش و آن صحنههاي نابي كه هيچ جاي دنيا به گمانم نشود نظيرش را ديد، بيشمار لذت برده باشی و بيدريغ خودت را به شنهاي نارنجي داغ بسپاري؛ غرق شوی، لذت ببری. غرق در خلسهاي ناب شوی و خوشحال باشی كه با مشتي خاك نارنجي آفتاب خورده هم ميشود شاد بود. بعد اینجاست که برسی به این جمله: «هيچ جاي دنيا به گمانم نشود نظيرش را ديد»؛ مکث کنی، مزمزهاش کنی، بعد شاید غمی کهنه وجودت را دربربگیرد. از راه کویر به گلشن طبس برسی. طبسی که برعکس آنچه در ذهنت به جا گذاشتهاند؛ بسیار سرسبز و زيبا است. باغ گلشنش مثل نگيني سبز در كوير نارنجي ميدرخشد و طراوتي بينظير هديهات ميكند. از بوي اقاقيا مست ميشوي و لطافت هوايش و گرماي مطبوعش ذهنت را به كلمات پيوند ميزند، كلماتي كه دوست داري جملهشان كني و عجيب عطش داري خودت را به كنجي خلوت برساني كه بشود دست برد و چيزهايي نوشت و براي خود به يادگار نگاه داشت و يا حتي به عزيزي هديهاش كرد. عجيب دوست داري بنشيني و مدهوش از اقاقيا، اين تراوش ذاتي را در اين فضاي رويايي تبديل به «کلمه» کنی؛ خاطره کنی و تا ابد در پستوي ذهن نگه داري. یا شب که روی یکی از پشتبامهای بادگیردار کاهگلی یزد نشستهای، به آسمان کویر چشم بدوزی و سیراب نشوی از آنهمه دیدن. آسمان كوير. آسمان هزار نور پاره كوير. كه چنان توي خودش غرقت ميكند، گويي تو هم يك نور هستي قاطي همه ستارههايي كه ميليونها سال است خاموشند و هنوز سوسويي از حضورشان را به رخت ميكشند. شاید هوس کنی در این مسیر همراه عشایر فارس شوی؛ از هم آوایی صدای زنگوله دامهایشان با بلبلان خاکی آوازه خان مجنون شوی. دوغی سر بکشی از مشکی ساخته شده از پوست یکی از همین زنگوله به پاها؛ به غایت خنک؛ بینهایت ترش و شیرین و ماندگارترین مزهای که میشود توی این جادههای خاکی برایت بماند را در حافظه زبانت جاری کنی! بروی خودت را گم کنی در تمدن باستانیات. بروی دست به ستونهای سر به فلک کشیده تخت جمشید بکشی. یادت بیاید که در گوشه گوشه دنیا، پر است از آثار تاریخی و مجسمهها و بناهای باستانی، اما باز یادت بیاید: «هيچ جاي دنيا به گمانم نشود نظيرش را ديد». يادت ميآيد در آن سوتر دارند میبالند به داشتن تکه مجسمههای نیم سانتی تا دیوارهای چندین متری همین تخت جمشیدت حتی. ميگذري از کنار آبشار مارگون؛ آبشاری که شاید ابهتش کمتر از نیاگارای آن وریها نباشد! شاید نباشد وقتی زیر آبهای سرد و سهمگینش ایستادهای و صدا به صدا نمیرسد بیندازی بیایی سمت یاسوج. بیایی سمت شهر چشمهها. اینجا که میرسی مواظب باش. پایت را با احتیاط بردار و بگذار که نکند پا بر قلب جوشان چشمهای کوچک و نورسته گذارده باشی. شهرکرد و سرمای ملس تابستانیاش را باید که چشیده باشی. کوهرنگ و لالههای واژگون و نجیب و سر به زمین افکندهاش را سياحتي بکنی. باید از اینها گذر کرده باشی و رسیده باشی به دریاچههای بیشمار خرم آباد. به دریاچه همیشه منتظر گهر. بعد از آن همدان منتظرت بوده باشد. بوعلی سینای خفته در این شهر، غارهای قندیل بسته به غایت زیبا چشمهایت را بنوازد. بیستون کرمانشاه را درنوردیده باشی. اینجا دیگر نمیشود پا سست نکرد و به دریاچه ارومیه سری نزد. آبهایی که خواص طبي و درماني آن بسيار شبيه و چه بسا بهتر از خواص نمک و لجن درياچه بحرالميت اردن است که فرانسه، انگليس و آلمان استفاده فراواني از آن ميکنند و برای داشتنش سر و دست میشکنند. برای لحظههای کنارش بودن پول خرج میکنند. و بعد حسرتت بگیرد. غم بنشیند توی چشمهای مشتاقت. پاهایت با خجلت گام بردارد از اینهمه سکوت و سکون و خلوتی. از پلی که میرود طنابدار دریاچهات شود. از این بیاعتنایی و از اینهمه پلشتی پاشیده شده در کنارهها. بروی گاومیش گلی؛ چشمههای آب گرم فراوان، خواص درمانی داشته و نداشتهشان را لمس کنی. پوستت قرمز و سبک بشود، بوی گوگرد مشامت را بنوازد و تو سرخوش باشی از اینهمه نعمت و موهبت در این سرزمین آبا و اجدادی. عسل طبیعی سرعین، با بوی گون تازه همراه با نان محلی و سرشیر تازه محلی و کنارش بوی کباب تازه پخش شده در این شهر کوچک سرما زده اما گرم و دوست داشتنی؛ روانت را شاد کند. خوشحال از اینهمه داشتهها باشی. که در سرزمینی هستی چهارفصل. که به وقت سرمایش؛ میتوانی بروی جنوب زیبایش را دریابی، پاهایت را توی خلیج همیشه نیلگون فارساش بگذاری و زیر آفتاب گرم مهربان جنوبیاش؛ بهترین لحظهها از عمر را کام بگیری. به گاه گرمایش؛ بروی به ارتفاعات سبلانش و دریاچه خطه سرسبز شمالش. بروی گردنه همیشه مه گرفته حیران را تجربه کنی. از میان ابرها برسی به دشتهای وسیع و چراگاههای سرسبزش. شرق و غرب و جنوب و مرکز و شمال را که بگردی؛ خوب سیراب شوی از دیدن جای جایش؛ با من هم عقیده خواهی شد: «هيچ جاي دنيا به گمانم نشود نظيرش را ديد». *** باید افتخار کرد و من نمیدانم چرا غمم میشود؟ این غم وقتی پر رنگتر میشود و بیشتر میآزاردت که بروی چندتایی کشور پرآوازه را هم در زمینه صنعت توریسم ببینی. وقتی داری توی کویر بیرنگ کشور عربی نزدیک میهنت شترسواری را تجربه میکنی. یا وقتی رفتهای اینهمه راه تا سواحل خلیج فارس را از منظری دیگر ببینی. هوای داغ و سوزانش لابهلای اینهمه رنگ و لعاب و برج و زیبایی مصنوعی و طبیعت بزک کردهاش پنهان نمیماند. مشامت را میسوزاند گرمای خشک و سوزان بیحدش، حتی نامردمیهای مردمش. یا بروی آن دورترها؛ شرق دور را تجربه کنی. ببینی که از زمین و دریا و خاک و کویر و جک و جانورهای ترسناکشان حتی؛ دارند به سادگی آب خوردن پولی می سازند که از پارو بالا میرود. آوازهشان به سرزمین لبخند توی دنیا پیچیده و از جای جای دنیا میآیند تا گرمای استواییاش را تجربه کنند. گرمایی که ملس ترش را در جنوب میهنت داری. طبیعتی که زیباترش را تو داری. جنگلهایی که سبزترش از آن توست. صنایع دستی که «هيچ جاي دنيا به گمانم نشود نظيرش را ديد». از همه چیز و همه جا؛ بهترینش را تو داری در این مرز و بوم. در این سرای اجدادی. در این خاکی که دامنگیرت کرده. در این یکتا عروس زیبای دنیا که خواستگارانش خانههای اشتباهی میروند. تو میمانی و شهرهای توریستی ترکیه و سفر یک میلیون توریست ایرانی تنها در چهار ماه نخست سال ۲۰۱۰ و در فصل سرد سال که فعالان توریسم این کشور را شگفتزده کرده است. تو میمانی و آمار و ارقام درآمدزایی کشورهایی که توريسم عمدهترین شاهراه اقتصادیشان است؛ بیکه یک دهم زیباییهای مرز و بوم تو را داشته باشند. تو میمانی و این چرای بزرگ برای شهری که جمعیتش حدود ۲۰ هزار نفر هست به علاوه ۵۰ هزار توریست! جذابیتهای این شهر ساحلها و ورزشهای آبی اش است و چیز دیگری هم برای جولان ندارد! ميماني و غمت ميگيرد... |
| آخرین به روز رسانی در شنبه 01 خرداد 1389 ساعت 08:29 |



