«صلح نوبل» را چرا به «اوباما» دادند؟ چاپ نامه الکترونیک

مهرداد خدير- شاید اعطای جایزه صلح نوبل سال 2009 به باراک اوباما رییس جمهوری (در حال کار و تازه به قدرت رسیده و نه سابق) ایالات متحده آمریکا تنها خود اعضای کمیته نروژی نوبل را شگفت‌زده نکرده باشد که گویا از همان نخستین روزهایی که یک رنگین‌پوست به کاخ سفید پا گذاشت به انتخاب و گزینه قطعی و نهایی خود رسیده بودند وگرنه دیگران در سراسر دنیا انگشت حیرت به دندان گزیدند. در حالی که نه می‌توانستند مهر تایید بزنند و نه با قاطعیت و صدای بلند دلایل مخالفت خود را ابراز کنند. در واقع روح اروپایی این جایزه بار دیگر به پرواز درآمد و اگرچه بر شانه یک آمریکایی نشست اما تنها آمریکایی «از نوع دیگر» می‌تواند به این جایزه دست یابد. درست مثل جایزه نخل طلای جشنواره سینمایی «کن» که به «مایکل مور» آمریکایی تعلق گرفته بود. اما کدام فیلم‌ساز آمریکایی؟ هم او که سیاست‌های بوش را به باد انتقاد گرفته بود. با این نگاه پیداست که اعطای این جایزه هم در واقع بیان‌گر روزشماری پایان دوران جرج بوش بوده است و به اوباما تعلق گرفت چون جای او نشست.

با این همه چنان نیست که دست کمیته نروژی صلح نوبل از استدلال و بیان چرایی‌های انتخاب خود خالی باشد و بازی رسانه‌ای را به مخالفان ببازند. این کمیته چنین توضیح داده است: «بسیار به ندرت کسی به اندازه آقای اوباما توجه جهانیان را به خود جلب کرده و در مردم خود امید به آینده را آفریده است. دیپلماسی او بر این پایه بنا شده که رهبران جهان باید مردم را براساس گزارش‌ها و عقایدی که اکثریت مردم جهان به آن باور دارند هدایت کنند.» در مقابل همان گونه که گفته شد بسیاری نتوانستند این رخداد را هضم کنند که چرا یک رییس جمهوری در حال کار و تازه به قدرت رسیده و نه یک فعال سیاسی بیرون از قدرت یا نهاد مدنی و ده‌ها مورد دیگر؟ درون آمریکا جمهوری‌خواهان این کار را تحقیر بوش و خودشان می‌دانند. از این رو آشکارا موضع می‌گیرند. نکته جالب درباره جایزه صلح نوبل این است که وقتی به شهروند یک کشور تعلق می‌گیرد همه مردم آن و دولت و گروه‌ها خود را سهیم نمی‌دانند و مانند جایزه نوبل ادبیات، پزشکی، فیزیک، شیمی و اقتصاد نیست که یک موفقیت ملی به حساب می‌آید زیرا گاه درون همان کشور عده‌ای به مخالفت برمی‌خیزند. همان کسانی که احساس می‌کنند دریافت‌کننده جایزه ناگهان با اعتبار و اشتهاری که کسب کرده از آنان پیشی می‌گیرد یا سیاست‌های آنان را در عرصه جهانی به نقد می‌کشد. این رخداد را 6 سال پیش و در ایران هنگام اعطای جایزه صلح نوبل سال 2003 به خانم شیرین عبادی شاهد بودیم. در آمریکا شبکه تلویزیونی «فاکس نیوز» که به هواداری افراطی از جمهوری‌خواهان شهره است مدعی شد که سال پیش و در حالی که تنها دو هفته از پیروزی اوباما بر رقیب جمهوری‌خواه خود – جان مک‌کین –  می‌گذشت کمیته صلح نوبل اوباما را برگزیده بود.
گزارشگر هنری و آگاه به امور سیاسی تلویزیون صدای آمریکا نیز گفت «9 روز» پس از آن که اوباما رییس جمهور شد کاندیدای دریافت صلح نوبل نیز شد و «9 ماه» بعد جایزه به او تعلق گرفت. از اعضای کنگره عده‌ای از جمهوری‌خواهان در بیانیه‌ای چنین آوردند: «اعطای این جایزه خط پایانی است بر مشروعیت نوبل و از این پس می‌توان تصور کرد که هر شخصیت سیاسی یا چهره جنجالی می‌تواند این بخت را داشته باشد که برنده جایزه 4/1 میلیون دلاری صلح نوبل باشد.» اما آیا واقعاً چنین است و اعطای صلح نوبل به اوباما اعتبار آن را ضایع و زایل کرده است؟ پاسخ قطعاً منفی است و تنها می‌توان گفت اسباب شگفتی شده است از این حیث که او رییس جمهوری آمریکا است و قبلاً بلیت خود را برده بود و این اتفاق مثل آن است که در یک بازی، کسی برنده شود که اندکی قبل‌تر بازی دیگری را هم برده بود و انگار فرصت را از دیگری گرفته و در خود منحصر کرده است.
باراک اوباما خود نیز گفت: بسیار شگفت‌زده شده و احساس فروتنی می‌کند. مهارت و زیرکی او اما هنگامی بود که از «تقسیم» و نه «تقدیم» جایزه‌اش با فعالان دموکراسی و صلح در سراسر دنیا با بیان مثال‌هایی بدون ذکر نام و مصداق و در عین حال قابل تطبیق؛ چهره‌های مورد اشاره رسانه‌ها سخن گفت و دیگر نه تنها رییس جمهوری آمریکا که برنده صلح نوبل هم بود و ماهرانه توانست این جامه را برازنده اندام خود جلوه دهد یا دست کم کوشید چنین کند.

سومین رییس جمهوری در حال کار آمریکا
باراک اوباما سومین رییس جمهوری (در حال کار) آمریکاست که جایزه صلح نوبل را دریافت می‌کند. درست است که یک سال قبل از اعطای جایزه به شیرین عبادی حقوق‌دان ایرانی صلح نوبل به جیمی کارتر اختصاص یافت ولی او در سال 2002 رییس جمهوری «سابق» آمریکا بود و نه در حال کار و مستقر در کاخ سفید. پیش از اوباما تنها دو رییس جمهوری آمریکا بوده‌اند که جایزه را از «اسلو» به کاخ سفید بروند. یکی «تئودور روزولت» در سال 1906 و دیگری «وودرو ویلسون» در سال 1919 و 90 سال چنین اتفاقی دیگر نیفتاده بود. در سال 2007 جایزه صلح نوبل به «ال‌گور» معاون سابق رییس جمهوری آمریکا (و به صورت مشترک با کمیته تغییرات آب و هوایی سازمان ملل) تعلق گرفت. شاید اکنون بهتر بتوان دریافت که چرا «ال‌گور» برگزیده شد. آن انتخاب نیز نوعی ابراز مخالفت با سیاست‌های جنگ‌طلبانه جرج بوش بود و گویا دو سال پیش آن نماد و امسال این نماد صریح‌ترین برای انتقال پیام موردنظر کمیته صلح برگزیده شدند.
باراک اوباما هنوز اولین سال پیروزی خود را جشن نگرفته که به این افتخار دست می‌یابد و این برای رقیبان او بسیار تلخ است. با این حال و در نگاه خوش‌بینانه و هم‌سو با جایزه‌دهندگان به صورت مشخص می‌توان 10 مورد را نام برد تا توجیه صریح و عریان این انتخاب باشد.

پایان جنگ 22 روزه در غزه
اول: درگیری‌های خون‌بار در نوار غزه تنها هنگامی پایان گرفت که باراک اوباما به کاخ سفید نزدیک‌تر شد. با این که اوج این حملات در دی‌ماه سال پیش رخ داد که اوباما به عنوان رییس جمهوری منتخب آمریکا شناخته می‌شد اما هنوز جرج بوش در کاخ سفید مستقر بود. به همین خاطر اوباما موضع‌گیری نکرد و گفت رییس جمهوری ایالات متحده در حال حاضر جرج بوش است. اسراییلی‌ها نمی‌خواستند از همان ابتدا شماتت‌های احتمالی رییس‌جمهوری جدید و متفاوت آمریکا را بشنوند ولو با انذار مشترک به فلسطینی‌ها توام باشد. البته جنگ 22 روزه غزه با قطعنامه سازمان ملل و انزجار جامعه جهانی از کشتار کودکان و زنان در این باریکه و عجز اسراییل از توجیه حملات بی‌هدف و جنون‌آمیز به مردم بی‌سلاح آن سامان پایان گرفت و رییس جمهوری تازه آمریکا نقش مستقیمی نداشت اما او برای فلسطینی‌ها و در آن برهه خوش‌قدم بود. زیرا تا پا به کاخ سفید گذاشت آتش خاموش شد. دلیل اول می‌تواند همین باشد که آتش جنگ در خاورمیانه مشتعل‌تر نشد. جنگ اسراییل با حزب‌الله لبنان که سازمان نظامی و تشکیلات مستقر و حمایت‌های پارلمانی داشت 33 روز طول کشید اما در برابر حماس با این که می‌توانستند حملات موشکی متقابل را بهانه کنند بیش از 22 روز نتوانستند ادامه دهند. چه واقعیت داشته باشد و چه این گونه نباشد ورود اوباما به کاخ سفید به این قضیه ربط داده شد.

سفر به مصر و فتح باب گفت‌وگو با دنیای اسلام
دوم: هر قدر که سلف اوباما از جهان اسلام فاصله می‌گرفت و می‌کوشید تصویر وارونه‌ای از آن ارایه کند نگاه اوباما به دنیای اسلام در مقام یک تمدن دیرپا در این انتخاب می‌تواند موثر باشد. او به مصر سفر کرد و در سخنان خود آیاتی از قرآن را نیز آورد. البته این متن‌ها را مشاوران تهیه می‌کنند و مانورهای سیاسی است ولی باید با شخصیت گوینده متناسب باشد و از این روست که می‌توان گفت بوش، اگر هم می‌خواست نمی‌توانست. هرچند که نه می‌دانست و نه می‌خواست چنین کند.

رواداری مذهبی
سوم: صلح، در نگاه غربی و فنی کلمه در دموکراسی اروپایی بیش از آن که پایان جنگ و منازعه و عدم خشونت یا شکل حقوقی آن توافق و تفاهم بر سر موضوعی باشد همان تساهل و تسامح و رواداری مذهبی است. جرج بوش، یک مسیحی متعصب بود که نهاد کلیسا را از ارکان امپراتوری آمریکا می‌خواست. او بدون این که شخصاً فردی مذهبی و معتقد باشد اما به نهاد کلیسا به مثابه رکن قدرت بها می‌داد و پس از 11 سپتامبر خواسته یا ناخواسته خاطرات جنگ‌های صلیبی میان دو قطب اسلام و مسیحیت را تازه می‌کرد. حالا به جای چنین فردی شخصی بر مدارت قدرت نشسته است که آمریکایی – آفریقایی و مسیحی اما مسلمان‌زاده است. پدر او برای تحصیل در دانشگاه‌های معتبر آمریکا از کنیا به ایالات متحده آمد و همسری آمریکایی اختیار کرد. حاصل ازدواج مرد سیاه‌پوست و مسلمان آفریقایی با زن سفیدپوست و مسیحی آمریکایی، فرزندی بود با دو نام غیرآمریکایی: «برکت و حسین». باراک، در واقع همان «برکت» است (برکه). «حسین» نیز برگرفته از نام پدر وی و دیدیم و شنیدیم که در مراسم سوگند و در حضور کشیش برخلاف تصورات قبلی نام خود را «باراک.اچ.اوباما» ذکر نکرد و به صورت مشخص واژه «حسین» را ادا کرد. او کودکی بیش نبود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و وی را به مادربزرگ آمریکایی سپردند. ازدواج دوم مادرش با مردی از اهالی اندونزی بود و همین اتفاق سبب شد که چند سالی به جاکارتا برود و صدای اذان را در کشوری مسلمان هر روز می‌شنیده است. هر چند دوباره به آمریکا و نزد مادربزرگ بازگشت اما شخصیت او با تلفیقی از باورهای سه قاره آمریکا، آفریقا و آسیا شکل گرفت. تمام هدف صلح نوبل نیز رواج همین نسبی‌اندیشی و تعصب نداشتن و نفی جزمیت‌گرایی‌هاست و اوباما از این حیث یک نمونه منحصر به فرد به حساب می‌آید.

تعطیل زندان گوانتانامو
چهارم: اولین فرمانی که باراک اوباما با دست چپ و در کاخ سفید امضا کرد تعطیل زندان گوانتانامو در شبه جزیره کوبا بود. هرچند این دستور به تعطیل کامل و آزادی همه زندانیان نینجامیده است اما ولو به صورت نمادین نیز بوده باشد اقدام مهمی ارزیابی شد. نگاه‌داری صدها نفر در زندان گوانتانامو از این رو مورد انتقاد نهادهای حقوق بشری دنیا قرار گرفت که معلوم نبود اتهام دقیق آنها چیست و اگر اسیر جنگی هستند چرا مفاد کنوانسیون ژنو درباره آنها اعمال نشد و اگر زندانی دولت ایالات متحده بودند چرا در خاک این کشور و در زندان‌های آمریکا نگاه‌داری نمی‌شدند و قوانین دیگری برای آنها به کار می‌رفت؟ از سوی دیگر گزارش‌های بدرفتاری‌با زندانیان در دو زندان «گوانتانامو» و «ابوغریب» در عراق به حیثیت جهانی آمریکا به شدت لطمه وارد ساخت. هیچ انگ و اتهامی برای یک حکومت و دولت، زشت‌تر و نفرت‌بارتر از بدرفتاری و آزار زندانیان سیاسی و حتی غیرسیاسی نیست. چنانچه حکومت یا دولتی دادگاهی نظامی یا صوری تشکیل دهد و به موجب آن ده‌ها نفر را نیز به جوخه اعدام بسپارد باز جای توجیه باقی می‌گذارد اما اگر یک زندانی در بازداشت و در حالی که در اختیار ماموران آن دولت یا حکومت است جان خود را از دست بدهد انگ و اتهامی بسیار سنگین و با تبعات بین‌المللی است. در فرهنگ خود ما این شعر ضرب‌المثل و زبان‌زد است که «ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد – در دام مانده باشد صیاد رفته باشد». حال تصور کنیم آن اسیر نه یک پرنده زبان‌بسته که انسانی باشد و دام، سلول و سیاه‌چال و صیاد نه که نرفته باشد که باشد و بیازارد و جان بستاند از سوی دیگر زندان گوانتانامو بهانه‌ای به ناقضان حقوق بشر در نقاط دیگر می‌داد تا هرگاه در برابر گزارش‌های نقض قرار می‌گرفتند این زندان را یادآور می‌شدند و کمیته‌های حقوق بشری را سرزنش می‌کردند که چرا سراغ آنها نمی‌روند. از این منظر نیز فرمان رییس جمهوری تازه آمریکا مورد استقبال فعالان حقوق بشر قرار گرفت. پس انگیزه چهارم می‌تواند همین اقدام باشد. هرچند که هنوز کامل نشده و مقاومت‌های درون ساختاری آشکاری در قبال اجرای کامل آن مشاهده می‌شود.

مذاکره با ایران
پنجم: رییس جمهوری جدید آمریکا بدون قید و شرط باب مذاکره با ایران را گشود. او پیش از انتخابات ریاست جمهوری برای رهبری جمهوری اسلامی نامه نوشت. کاری که پس از کارتر هیچ رییس جمهوری دیگری در آمریکا انجام نداده بود و احتمالاً این کار نیز توصیه کارتر بوده است که هنوز به عنوان یک فعال سیاسی دموکرات کماکان در صحنه سیاست آمریکا حضور دارد و گاه اوباما نیز به او تشبیه می‌شود.
اوباما می‌داند و به یاد دارد که جیمی کارتر به خاطر گروگان‌گیری در سفارت آمریکا در تهران و قبل از آن وقوع انقلاب اسلامی در ایران از ورود دوباره به کاخ سفید بازماند و نمی‌خواهد این سرنوشت برای او تکرار شود. از این رو درصدد برآمده که مشکل خود را با تهران حل کند. منتها آنچه اوباما و مشاور ایرانی او (دکتر ولی‌رضا نصر) و دلال چند رده پایین‌تر (هوشنگ امیراحمدی) محاسبه نکرده بودند اتفاقات پس از انتخابات در ایران بود. آنها مصمم به گفت‌وگو بودند و در ایران هم دو گزینه بود. حساب کرده بودند که یا احمدی‌نژاد پیروز می‌شود یا میرحسین موسوی. اگر دوباره احمدی‌نژاد ابقا شود باتوجه به حمایت‌های صریح رهبری نظام گفت‌وگو و مذاکره با وی به مثابه توافق با کلیت نظام و پشتوانه‌ای برای اجرای توافقات به حساب می‌آمد. در صورت انتخاب میرحسین موسوی نیز دل‌خوش می‌داشتند که افکار عمومی در دو کشور به یاری می‌شتابد. اتفاقات پس از انتخابات اما محاسبات را برهم زد و از این رو محور اصلی را بحث انرژی هسته‌ای قرار داده است. با این حال هم این که گزینه نظامی را فعلاً از روی میز کنار زده و باب مذاکره را گشوده و یک دور از گفت‌وگوها نیز انجام شده است می‌تواند یکی از دلایل دیگر در اعطای این جایزه باشد.

تاکید بر خلع سلاح هسته‌ای
ششم: مهم‌ترین دغدغه جایزه صلح نوبل، تبعات استفاده غیرصلح‌آمیز از اختراع آلفرد نوبل است. بر این اساس موضوع اصلی همان سلاح هسته‌ای است. با این که آمریکا و کشورهای اروپایی بعضاً خودشان سلاح اتمی دارند و در منطقه ما نیز هند و پاکستان و اسراییل بمب اتمی ساخته‌اند بر ایران سخت گرفته می‌شود که ممکن است تلاش برای تامین سوخت هسته‌ای نیروگاه‌های اتمی روزی منحرف شود و ایران را به این وسوسه اندازد که به غنی‌سازی با درصد کم بسنده نکند و با افزایش آن به سوی تولید سلاح هسته‌ای برود. با این نگاه اوباما را ستایش می‌کنند که برای محدودسازی استفاده از انرژی هسته‌ای گام برمی‌دارد. هرچند روشن نمی‌شود که این محدودسازی چرا یکسان نیست.

بوی باروت
هفتم: هوگو چاوز رییس جمهوری به ظاهر ضدآمریکایی ونزوئلا را می‌توان زمینه‌ساز اعطای جایزه صلح به اوباما دانست. هنگامی که برای سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نشست سران پشت تریبون قرار گرفت و قبل از آن که زبان باز کند بو کشید! این سو و آن سو را بو کشید و بعد گفت: «پارسال از این جایگاه بوی باروت می‌آمد و امسال چنین بویی به مشام نمی‌رسد چون پیش از من پرزیدنت اوباما اینجا بود». تشویق‌ها و کف‌زدن‌ها نشان می‌داد منظور خود را رسانده و اشاره او به استقرار اوباما به جای بوش است. کمیته نروژی صلح نوبل نیز در واقع می‌خواسته همین را بگوید.

خروج از عراق
هشتم: نیروهای آمریکایی در ماه دسامبر گذشته از شهرهای عراق خارج شدند و امنیت را به عراقی‌ها سپردند. رییس جمهوری امریکا قصد دارد ظرف سه سال نیروهای آمریکا را از عراق خارج کند. با این حال این اقدام رضایت هیچ یک ازدو طرف را تامین نکرده است. نه آنان که حضور آمریکایی‌ها را «اشغال» می‌دانند از این حرکت، خروج را تلقی می‌کنند و نه مخالفان نقش و مسوولیت آمریکایی‌ها در تامین امنیت عراق راضی‌هستند. بااین حال، این دستور می‌تواند دلیلی دیگر تلقی شود.

از سرگیری مذاکرات فلسطینی‌ها و اسراییلی‌ها
سرانجام این که اوباما توانست بار دیگر دو طرف فلسطینی و اسراییلی را بر سر میز مذاکره بنشاند. اما این کار نیز تنها یک شروع است و مثل موارد قبلی به پایان نرسیده است. نه آتش جنگ در غزه به طور کامل خاموش شده، نه اعتماد دنیای اسلام به آمریکا برقرار شده، نه به اوباما به چشم یک غیرآمریکایی متعصب نگریسته می‌شود، نه زندانیان گوانتانامو به خانه و خانواده بازگشته‌اند، نه مذاکره با ایران به نتیجه نهایی رسیده، نه دنیا از سلاح‌های هسته‌ای عاری و تهی شده، نه بوی باروت از تمام دنیا رخت بربسته، نه نیروهای آمریکایی از عراق به طور کامل خارج شده‌اند و نه دور جدید مذاکرات فلسطینی‌ها و اسراییلی‌ها به تشکیل دولت مستقل فلسطینی با مرکزیت بیت‌المقدس شرقی انجامیده به گونه‌ای که همه طرفین را راضی کند اما این 10 اقدام نیمه‌تمام یا دست کم ناتمام یا غیرتضمینی برای تکرار مهم‌ترین دلایل برای این بوده است که آقای اوباما را شایسته آن بدانند که جایزه صلح را از آن خود کند.
شاید بیش از رییس جمهور، همسرش شادمان باشد که 17 سال پیش که با او ازدواج کرد هرگز چنین اتفاقاتی را به ذهن نیز راه نمی‌داد. انجمن حمایت از رنگین‌پوستان یادآور شده است که او – میشل اوباما – نواده زنی است که یک قرن پیش به عنوان برده و به مبلغ 475 دلار فروخته شد و اکنون نواده همان زن همسر رییس جمهوری و بانوی اول آمریکاست.

نگاه بدبینانه
اما این تمام حکایت نیست. تنها یک روی سکه است. حال آن که این ماجرا وجه دیگری نیز دارد و می‌توان نگاه بدبینانه و توام با سوءظن نیز به آن انداخت.
در این نگاه، جایزه صلح نوبل را به اوباما دادند تا او روحیه خود را بازیابد. زیرا در عراق کار چندانی از پیش نبرده و در افغانستان به طور کامل به گل نشسته است. هر قدر هم که نیروهای آمریکا را در افغانستان افزایش دهد در واقع اهداف بیشتری برای نیروهای طالبان ایجاد کرده است. از سوی دیگر اندکی قبل از آن از سفر به دانمارک برای اعطای میزبانی المپیک 2016 به شیکاگو دست خالی بازگشت و شهر آمریکایی در همان دور اول حذف شد و در نهایت این ریودو ژانیروی برزیل بود که میزبان المپیک 2016 شد. جایزه را به او دادند تا تصویر مخدوش شده آمریکا نزد جهانیان مخدوش شود. شاید هم پاداشی است به اوباما برای این که پس از مدت‌ها این آمریکاست که در پی اروپا می‌دود و در نشست‌هایی که  اوباما هست و مرکل و سارکوزی و براون هم هستند آن سه نیز به چشم می‌آیند در حالی که پیش از این بوش جایی برای عرض اندام آنها باقی نگذاشته بود و کار به جایی رسید که در کاریکاتوری تونی بلر به سگی تشبیه شد که در پی بوش می‌دود. شاید اروپایی‌ها و خصوصاً ایتالیایی‌ها بودند که معمر قذافی رهبر لیبی را تشویق کردند تا پس از 40 سال در مجمع عمومی سازمان ملل شرکت کند و اوباما را با عبارت «پسر آفریقایی من» خطاب قرار دهد. یک آمریکایی آفریقایی‌تبار در راس حکومت ایالات متحده قدرت بازی‌گری دوباره به اروپا داده است و برای این که هوس اجرای روش‌های بوش به سرش نزند، جایزه صلح را به او داده‌اند تا خود را مدام با معیارهای اروپایی محک بزند و اندازه بگیرد. روزنامه اسراییلی «هاآرتص» هم نوشت: «این جایزه را به او داده‌اند تا به ایران حمله نکند».
بر این اساس این پرسش شکل می‌گیرد که آیا این جایزه به نفع جمهوری اسلامی ایران بوده است؟ با نگاه روزنامه اسراییلی خیال تهران را آسوده می‌کند که آن که، آن سوی میز نشسته نه گانگستر و کابویی در هیات جرج بوش که یک برنده صلح است. مثل آدمی که کراوات بسته و طرف مقابل در یک نزاع پیش‌بینی نشده می‌تواند دل‌خوش دارد که او از درگیری می‌پرهیزد. در دنیای سیاست اما اتفاقاً خیلی‌ها از جنگ‌ها به نام دفاع از صلح درمی‌گیرد. توجیه آمریکا برای حمله اتمی به هیروشیما و ناکازاکی در سال 1945 پایان جنگ جهانی بود. صلح، می‌تواند بهانه‌ای برای جنگ باشد. کما این که ساعاتی پس از اعلام اعطای جایزه به اوباما او شورای جنگ را تشکیل داد تا گمان نشود از این پس می‌خواهد نقش مادر ترزا را در دنیا ایفا کند و فراموش می‌کند که بزرگ قدرت نظامی دنیا به او سپرده شده است. بر این اساس است که در ایران با اعطای این جایزه سه نوع برخورد صورت پذیرفته یا می‌پذیرد:
برخورد  اول جوایزی از این دست را اساساً جدی نمی‌گیرد و آنها را در حد فستیوال‌های مختلف می‌داند که دلیلی برای موضع‌گیری رسمی در قبال آن وجود ندارد.
برخورد دوم آن را زمینه‌ای برای تطهیر آمریکا و پوشاندن دست‌کش مخملین بر دست آهنی می‌داند و اتفاقاً خطرناک‌تر از پیش. زیرا این بار حمایت جهانی را نیز پشت سر دارد و چنانچه درگیری رخ دهد در راستای صلح ارزیابی می‌شود و نه جنگ در حالی که جرج بوش، با سیاست‌های جنگ‌طلبانه شناخته می‌شد.
برخورد سوم این اتفاق را به فال نیک می‌گیرد زیرا تضمینی است بر این که گزینه نظامی دست کم تا مدتی از روی میز خارج شده و ایران می‌تواند با دغدغه کمتری سیاست‌های خود را دنبال کند. زیرا یک برنده صلح نوبل نمی‌تواند آتش جنگ را برپا دارد و شاید او نیز مانند جیمی کارتر دومین رییس جمهوری باشد که فرمان هیچ جنگی را صادر نمی‌کند. هرچند به قدر کافی در افغانستان و در عراق درگیر است و عجالتاً همین دو مورد را سامان دهد کفایت می‌کند.
می‌توان حدس زد که در ایران، محمود احمدی‌نژاد بی‌میل نبود که در آستانه دور دوم مذاکرات با اعضای دایم شورای امنیت سازمان ملل به اضافه آلمان پیام تبریکی برای رییس جمهوری آمریکا می‌فرستاد و از این که جایزه صلح نوبل به او تعلق گرفته است ابراز خوشنودی می‌کرد. او این کار را نکرد و قطعاً پس از این نیز نخواهد کرد. نه به این خاطر که هنوز منتظر پاسخ پیام شادباش سال پیش است که انتخاب باراک اوباما را به ریاست جمهوری آمریکا در اقدامی بی‌سابقه تبریک گفت اما جوابی دریافت نکرد. نه به این سبب که از موضع‌گیری او پس از اعلام قصد ایران برای راه‌اندازی یک سایت جدید در «فردو»ی قم رنجیده است. نه به این علت که رییس جمهوری آمریکا جایزه خود را با زنی که در تظاهرات سکوت کشته شد تقسیم کرد و نه از این رو که او هر از گاهی از سیاست‌های جمهوری اسلامی آشکارا انتقاد می‌کند یا به این دلیل که ایران بهایی به مجامع جهانی و تصمیماتی که می‌گیرند نمی‌دهد. زیرا در مورد اول،‌احمد‌ی‌نژاد پیام تبریک خود را درمناظره تلویزیونی و انتخاباتی با مهندس موسوی این گونه توجیه کرد که این گونه مکاتبات را باید در راستای «دیپلماسی عمومی» ارزیابی کرد و از این نگاه چندان اهمیت ندارد که نامه‌های  او به رهبران آلمان و واتیکان و آمریکا بدون پاسخ ماند. (او البته زحمت نویسنده این نامه‌ها را بدون پاسخ نگذاشت و وی را تا جایگاه دبیر شورای عالی امنیت ملی و مسوول پرونده مذاکرات هسته‌ای ارتقا داد). درباره مورد دوم نیز بر این باور است که اطلاعات غلط به اوباما دادند و خیال کرده بود ایران مخفیانه سایت جدید اتمی به راه انداخته و نمی‌دانسته که به آژانس اطلاع داده شده بود.
در مورد سوم نیز اگر نقل قول خبرگزاری‌ها درست باشد باز آقای احمدی‌نژاد چندان دل‌خور نمی‌شود زیرا او معتقد است قتل ندا آقاسلطان مشکوک است و در تظاهرات اعتراضی پس از انتخابات «بیشتر کسانی که کشته شدند طرفدار او بودند». درباره چهارمین وجه محتمل برای نارضایتی نیز همین که لحن اوباما با رهبران سه کشور اروپایی متفاوت بوده شاید کفایت کند. او نه مثل «آنگلا مرکل» بر جنبه‌های حقوق بشری تکیه کرده و برخوردهای امنیتی را نکوهیده، نه مثل «نیکلا سارکوزی» گفته که ایرانیان شایسته‌بهتر از این هستند و نه مثل «گوردون براون» به حمایت از معترضان متهم شده بلکه تنها بر انرژی هسته‌ای تاکید ورزیده است.
دلیل پایانی نیز در میان نیست زیرا ایران اگرچه قطعنامه‌های تحریم – صادره از سوی شورای امنیت سازمان ملل – را کاغذ پاره می‌خواند اما رییس جمهور اصول‌گرا پنج سال پیاپی است که در نشست سران شرکت‌می‌کند، ایران عضو آژانس بین‌المللی انرژی اتمی است و سالانه مبالغ کلانی را بابت عضویت در مجامع بین‌المللی می‌پردازد. درست است که به برخی از کنوانسیون‌های بین‌المللی مانند حقوق زنان نپیوسته‌ایم اما دولت ایران از امضای اسناد دیگر جهانی ولو در داخل عیناً اجرا نشود خودداری نمی‌کند. (از جمله این که نمایندگان مجلس ایران در نشست اتحادیه بین‌المجالس در سال 1994 سندی را امضا کردند که به موجب آن کلیه قوانین راجع به انتخابات گوناگون را باید با معیارهای مندرج در بیانیه صادره در تاریخ 26 مارس 1994 تطبیق دهند و قوانینی را که خلاف این معیارها باشند اصلاح کنند.)
با این اوصاف چرا پیام تبریک دوباره‌ای از تهران ارسال نشد؟ علت اصلی می‌تواند این باشد که 6 سال پیش که یک ایرانی برنده جایزه صلح نوبل شد مورد شماتت اصول‌گرایان قرار گرفت و اکنون رییس جمهور اصول‌گرا نمی‌تواند این اتفاق را به رییس جمهوری آمریکا تبریک بگوید.

 

کلیه حقوق قانونی این وب سایت متعلق به هفته نامه اميد جوان بوده و استفاده از مطالب آن تنها با ذکر منبع مجاز است