| بچه ها در بازي بزرگترها |
|
|
|
احسان محمدي- «میدونی چیه؟ هیچ کی منو دوس نداره .... من میدونم چون نمیبینم همه از دست من میخوان فرار کنن ..... معلممون میگه خدا شما نابیناهارو بیشتر دوست داره، چون نمیبینید. ولی من گفتم خدا اگه ما رو دوست داشت چرا ما رو نابینا کرد؟ تا اونو نبینیم؟ بعد گفت خدا دیدنی نیست، ولی همه جا هست، میتونید اونو حس کنید. گفت شما با دستاتون میبینید. حالا من همه جا رو میگردم تا یه روزی بالاخره دستم به خدا بخوره اون وقت بهش میگم... هرچی تو دلم هست... بهش میگم.» دیالوگی از فیلم به رنگ خدا – مجید مجیدی
این پلان از فیلم بسیار دیده شده مجید مجیدی را دوست دارم، نهایت معصوميت یک کودک در برخورد با مشکلاتی که با آن روبروست، کودکان نماد معصومیت هستند، معصومیت از دست نرفته، یک فیلسوف فرانسوی نقل میکند که همه به دنیا میآیند اما طولی نمیکشد...! کودکان نیز مانند همه ما معصوم به دنیا آمدهاند اما انگار اجبار داریم که آنها را زودتر از دنیای معصومانهشان جدا و وارد فضای نه چندان خوش آب و رنگ زندگی بزرگسالی کنیم، خیلی زود آنها را وارد بازی دشواری میکنیم که خود نیز در آن چندان تبحری نداریم و با دست و زبانمان دیگران را آزار میدهیم. چندی پیش در قطاری که من را از مشهد به تهران میآورد یک نشریه داخلی دیدم که در آن نامههایی از کودکان به امام رضا(ع) منتشر شده بود، در قسمتی از یکی از این نامهها که از کودکی هشت ساله با خط و ادبیات و انشای کودکانه منتشر شده بود، آمده بود: «...امام رضا من میخواهم زود بزرگ بشم، لطفاً به من کمک کن پرادو بخرم!». یکبار دیگر این مطلب را بخوانید، کودک هشت سالهای که بالطبع حتی رانندگی هم نمیداند رویای خریدن خودرویی را دارد که حتی آرزوی خریدن آن برای بسیاری از بزرگسالان ناممکن است! شاید کودک را تحسین کنید و ذهن او را خلاق بدانید که چه زود آرزوهای بزرگ دارد و خودش را بالا میکشد که قدش به بزرگترها برسد، اما روی دیگر این سکه این است که در این میانه کودکی او گم شده است، یا در یک آگهی بازرگانی که در تعطیلات نوروز به طرز اعصاب خراشی از تلویزیون پخش میشد، چند کودک در پارکی درباره اینکه با عیدیهایشان چکار کنند با هم حرف میزدند که یکی از آنها در این میانه با نگاهی عاقل اندر سفیه دیگران را توصیه میکرد که به سبک او پولشان را در بانک مذکور سرمایهگذاری کنند تا با آن خانه بخرند! در نگاه نخست این تنها یک آگهی بازرگانی است اما در عالم واقع هم بسیاری از خانوادهها کودکانشان را در مهمانیهای خانوادگی وادار میکنند اظهار فضلهای سیاسی کنند یا شعرهای بزرگسالانهای را از بر بخوانند که کلمهای از آن نمیدانند، یا اسم و قیمت انواع و اقسام خودروهایی را از حفظ بخوانند که تنها در مجلات تخصصی خودرو میتوان آن را یافت، این بزرگسالان با این گونه نمایشها برای خود اعتباری میخرند که چه پدر و مادر فرزانهای هستند که کودکشان را عاقل و بالغ بار آوردهاند و ممکن است در راه بازگشت به خانه مادری از حرص این نمایشها، کودکش را نیشگون بگیرد که ببین پسر فلانی چه چیزهایی میداند و تو فقط قصه و شعر و داستان کودکانه میخوانی و میدانی! وارد کردن بچهها به بازی بزرگترها به یک رقابت تبدیل شده است، بچهها عالم کودکی را رها کردهاند و پا در کفشی میکنند که برای آنها اساساً گشاد است و پدرها و مادرهایی نیز آنها را تشویق میکنند که چقدر این کفش برای تو اندازه است! هیچ پدر و مادری حاضر نمیشود برای آزمایش توانمندی فیزیکی فرزندش او را به عنوان یک بازیکن حرفهای وادار به رقابت با کسانی کند که در یک لیگ حرفهای مسابقه فوتبال آمریکایی میدهند، طبیعی است که در این گردنکشی مردانه که چشم و سر و دست میشکند هیچکس انتظار ندارد که کودکی با اندام نحیف سالم بیرون بیاید، اما همین بزرگسالان با شوقمندی روح فرزندنشان را وارد بازیها و رقابتهای و چشم و همچشمیهای بزرگسالانه میکنند، غافل از آنکه صدمهای که کودک میبیند چه بسا کاریتر از شکستن سر و دستش در مسابقه فوتبال آمریکایی باشد! کودکی دنیای رنگ و نور و صداست، وقتی آنها را وارد بازی «پرادو» و «خانه» میکنیم یعنی عملاً وادارشان کردهایم که دنیای خیالی و رویایشان را فراموش کنند و همپای ما غصه بخورند، حرص به جان بخرند و از نداشتن اسباببازیهای بزرگسالان احساس خلا کنند. شاید به کام برخی از والدین تلخ آید اما دزدیدن کودکی از کودک، تشویق کردن او به ورود به بازیهای نه چندان امن و ایمن بزرگسالی است، در تحقیقاتی که روی برخی از بزهکاران در کشورهای مختلف با جرائم متفاوت انجام دادهاند، این نکته فصل مشترک بوده است: «من کودکی نداشتم و برخلاف بچههای دیگر از بازیهای کودکانه محروم بودم!» این توجیه مشهور و نخنمای «دوست ناباب» نیست بلکه واقعیتی است که سعی میکنیم در پناه خودخواهی و جاهطلبی و ناکامی مادی خودمان آن را پنهان کنیم و وقتی خود توان برداشتن موانع مادی را نداریم، آن را غیرمستقیم از اندام و بازوی نحیف کودکمان طلب میکنیم و رویا میبافیم شاید او توانست کار ما را در آینده انجام دهد، البته به قیمت قربانی کردن کودکی او! بگذاریم بچهها در سنی که هستند کودکی کنند، زمان و زمانه برای درگیر کردن آنها با مشکلات فرساینده زندگی به اندازه کافی وجود ندارد، آنها بیگناه به دنیا آمدهاند تلاش کنیم دیرتر این معصومیتشان را از دست دهند. .... |


