هزاران آرزو پاشيده بر خاك چاپ نامه الکترونیک


اولین بار از تلویزیون شنیدم. خانم مجری شبکه خبر با فراغ‌بال و لحن بشاش همیشگی‌اش که گویی خبر پخش یک کارتون جدید را به بچه‌ها می‌دهد اعلام کرد: «یک فروند هواپیمای مسافربری روسی توپولف- ۱۵۴ در اطراف قزوین سقوط کرد و تمامی سرنشینان آن کشته شدند». همین و دیگر هیچ. نه تسلیتی نه ابراز تاسفی نه ای وای و ای دادی.


خبر آنچنان تکان‌دهنده بود که با همه تکراری بودنش توی اینهمه سال، باز میخ‌کوبت کند. گویی سال‌هاست به افتادن این تابوت‌های پرنده عادت داریم. سال‌هاست هواپیماهای کهنه و اسقاطی و از رده خارج شده توپولوف، این دست پرورده قدیمی روس‌ها، به خطوط هوایی ایران می‌پیوندند و به جای اینکه مردم را به مقصد برسانند به قبرستان رهسپار می‌شوند و این سفر تفریحی،کاری، اجباری هموطنانمان می‌شود سفر آخرت. کفن را بر قامتشان می‌دوزد و چشم انتظارِ تا ابد می‌گذارد همسران و مادران و فرزندان و خواهران و برادران ایرانی‌مان را.
سالهاست که پیرمردهای پرنده روسی، بال بر آسمان نیلگون ایران‌مان می‌گسترند و خاکسترنشین می‌کنند خانواده‌هایی را. داغ بر دل مادرانی می‌گذارند که با ریختن آب پشت سر فرزندانشان، روشنایی را طلبیده بودند و اکنون غم به تاریکی قیر بر روزگارشان چسبیده. رنج بر سینه آنان می‌کوبد که عزیزانشان را به آسمان سپرده‌اند، برای همیشه، بی‌آنکه بدانند. دست به جان گرفتنشان خوب است این غول‌آساهای روسی. دلیل و بهانه هم که مهیا. یا نقص فنی یا نقص فنی یا نقص فنی. همه ساله، پاهایی از زمین قدم به آسمان گذاشته‌اند که آن قدم شده آخرین تماس با خاک زندگی. بعد از آن میرایی بوده و نشستن در ارابه مرگ که شاید بارها و بارها کابوس بر زمین افتادنش در سر یک یک مسافرانش بوده است. مسافرانی که جان خود را با دلهره بر صندلی‌هایش سوار کردند و همانجا میان ابرها جا گذاشتند.
آزارم می‌دهد اینکه هی با خود مرور کنم: اول سوختند و بعد افتادند؟ یا اول سقوط کردند و بعد سوختند؟ تصور اینکه کدام سخت‌تر است، کدام رنج بیشتری دارد، کدام ترس بیشتری و کدام درد بیشتری، مدت‌هاست ذهنم را درگیر کرده است. اینکه شاید بوده در میانشان کسی که قبل از سوختن و قبل از افتادن، از ترس ترک جان کرده، آزارم می دهد. آن لحظه ترس و مرگ چه حالی داشتند؟ چشم به چشم‌های هم با استیصال دوختند و رنج و درد و اشک و دود و شیون و داد و بیدادشان به تنها چیزی که رسید گوش‌های خودشان بود؟ چقدر وقت داشتند؟ یک دقیقه؟ دو دقیقه؟ چقدر زمان داشتند تا مرگ را مزمزه کنند و مزه گسش را بچشند؟ چقدر وقت بود تا آرزوهایشان را جلوی چشم‌هایشان بچینند و آتش سرخ و داغ، حسرت را در چشم‌هایشان روشن کند؟ حسرت کارهای نکرده، روزهای نیامده و عمر از دست رفته؟ یک دقیقه بس بود تا یک‌یک عزیزانشان را برای بار آخر جلوی چشم بیاورند و تا ابد به خاطر بسپارند و پلک‌هایشان بر هم بیفتد؟ چقدر زمان داشتند که به چشمان ناباور همدیگر بقبولانند بی‌گناه سوختند و خاکستر شدند؟ چقدر وقت برای هضم «دیگر نبودن» داشتند؟ پذیرش مرگی نابهنگام، میان ابرها و پرنده‌ها چقدر زمان لازم داشت؟ از همه دردناکتر، لحظه وداع خانواده‌ها با هم چگونه بود؟چه تراژدی غمناک و تلخی را آن آسمان و آن دیواره‌های فلزی پرنده پیر نظاره‌گر و مرثیه سرا بوده‌اند؟ چگونه آتش و آسمان و خاک، آغوش پدری را از دختر و پسر جوانش خالی کرد؟ چطور خواهری مرگ خواهرش را برای ثانیه‌ای حتی، دید؟ چگونه مادری فرزندش را به آتش سپرد و خودش در دل خاک رفت؟ چطور خاک حاصل‌خیز آن شهر این بار خود را گور دسته جمعی آرزوهای 168 نفر کرد؟ آتش گرفتند، سوختند، زمین خوردند و با خاک یکی شدند. مردند. فاجعه عمق دارد. 168 نفری که هر کدام قد خود و دنیاشان، قد یک انسان، ایده و عقیده و حرف و صحبت و آرزو داشتند. کارهای ناتمام داشتند. تلاش‌هایی که به آخر رسیده و فصل برداشت میوه‌اش بود. سرانجامی که پس از سال‌ها سختی و ریاضت می‌رفت که دست در آغوش‌شان ببرد. چه وصال‌ها که پس از این سفر در انتظار بود. چه معشوق‌ها که عشق‌شان برای همیشه بین زمین و آسمان دود شد و ابدی شد کنج تاریک‌خانه دلشان. دیدن لباس‌های جودوی سوخته و پیکرهای خاکستر شده صاحبانشان، لابه‌لای خاک‌نم‌خورده و تکه‌پاره‌های هواپیما، صحنه‌ای است که دل هر کس را به درد می‌آورد.
چیزی که باعث می‌شود این سقوط مرگبار بیشتر دلمان را بسوزاند و قلبمان را با درد آشنا کند، نگاهی به لیست پرواز است که نشان‌دهنده جمعیت جوان زیادی است که طعمه این طياره پیر شده‌اند. هفتاد درصد مسافران جوانان و نوجوانان بوده‌اند. هفتاد درصد آرزو، هفتاد درصد امید، هفتاد درصد شکوفایی و هفتاد درصد بالندگی. هفتاد درصد گوهرانی که مادرها و پدرها عمر پای بالندگی‌شان گذاشتند. خون دل خوردند و بزرگشان کردند و به جایی رساندنشان. ورزشکارشان کردند. عمر گذاشتند و عشق و محبت و عاطفه؛ تا برسانند به جایی که قامت خمیده پدر و مادشان بلند شود. خون دل خوردند تا به گناه نیالایند، راه درست بروند و گمراه نشوند. نتیجه هم داد. شدند ورزشکارانی که افتخار خانواده و شهر و کشور باشند. که با رفتن و برگشتن‌شان طاق نصرت بست و حلقه گل نثارشان کرد. که چشم و چراغ ملتی باشند. تمرین‌های سخت و تلاش‌های بی‌وقفه این چند ماه اخیر توشه راه کسب موفقیت‌های بزرک و بزرگ‌تری باشد. موفقیت‌ها و کامیابی‌هایی که شنیدنش لبخند بر کنج لب هر ایرانی می‌آورد.
رفتند و آرزوهایشان میان ابرها بُر خورد و خون شد و تکه تکه بر زمین بارید. موفقیت‌هایشان تنها کنج ذهن‌های پاکشان ماند و صحنه گرفتن مدال و بر سکو ایستادن، رویای ابدی‌شان شد. رویایی که به خاطرش جان عزیز را در طبق نهاده تقدیم خشونت بی‌ملاحظه‌گی‌ها کردند. رویایی که در تک‌تک خاکستری‌های مغزشان مثل تک‌تک خاکسترهای جسم شان، ماند.
زوج جوانی که شاید بعد از مدت‌ها؛ میان این‌همه شلوغی و خفقانِ دنبال لقمه نان بودن، وقت ماه عسل رفتن یافته بودند. که هم تجدید قوایی کنند و هم کشور خارجی را دید و بازدید که هم فال است هم تماشا. چقدر تلاش کرده‌اند؟ چقدر صبر کرده‌اند یک قران دو قران کرده‌اند و پس‌اندازی اندوخته‌اند تا کنار هم دو سه روزی را تفریح کنند و خوش بگذرانند؟
یا آن دکتر متخصص جوانی که تنها دو ماه از دوره تخصصش مانده بود، چرا باید پا به آسمان بگذارد و سبکبار به زمین درآید؟ یا آن جوان معصومی که فقط در جستجوی دو سه روز آرامش و تفریح، پا در رکاب این مثلاً هواپیما داده بود، حقش این بود که به جرم تفریح از خاک و خاکستر بازش نشناسند؟ تفریحی که به هزار و یک دلیل در کشورهای همجوار جستجویش می‌کنند. چه آسودن در آنطرف سواحل دریای خزر باشد، چه شرکت در کنسرت، هر دلیلی که برای تفریحش در خارج از مرزهای ایران داشته باشد، باز هم تقاصش خون و خاکستر شدن نیست.
این روزها انگار هر محله‌ای سهم خود را از قربانیان آسمانی داده است. به هر کوی و برزن که پا می‌گذاری پارچه‌ای سیاه و تسلیتی که هرگز آبی بر آتش بازماندگان نیست و حجله‌های چراغانی است که می‌بینی. آناهیتا و نیلوفر کارکنان آژانس نزدیکی‌های بلوار کشاورز، یا آن جوان مهماندار محله غرب که حجله‌اش سر خیابان بسته شده است. آدم می‌ماند. مجبور می‌شوی با خودت فکر کنی اینها چه امیدها و آرزوهایی داشته‌اند؟ وقتی شادمانه و لبخند بر لب روی صندلی‌های مخصوص خود جای می‌گرفتند، هرگز در اندیشه کوتاهی حتی از این بودند که نکند این رفت با رفت‌های دیگر فرق کند و بازگشتی نداشته باشد؟ چه نقشه‌ها که برای بعد از سفر نکشیده بودند. تبلیغات گسترده آنها در وبلاگ‌های اختصاصی‌شان از سفر به ارمنستان، دل هر بازدیدکننده‌ای را می‌ربود. شاید اگر به آنها می‌گفتند این بلیط تابوت مرگ است که از دست اجل می‌گیرید؛ نه خود می‌رفتند و نه دیگرانی را تشویق به پرواز با خط کاسپین می‌کردند. یک جا داستانی کوتاه از آناهیتا امینی علوی خواندم، همو که پرواز این‌بارش ابدی شد. بد ندیدم شما هم بخوانید و بر طبع لطیف پرپرشده‌اش آفرین بگویید: پنجم فروردین هزاروسیصدوشصتوچهار عروسی خاله‌مریم بود. من و پدر و باجناق جدیدش تمام چسب‌های ضربدری روی شیشه‌های خانه مامی را کندیم و بجایشان شاخه گل‌های گلایل و میخک سفید و صورتی چسباندیم. حیاط خانه مامی باغچه‌ای داشت که در عالم کودکی من خواه کوچک و خواه بزرگ، یک جهان زندگی و یک کهکشان سرگرمی بی‌پایان بود. به یاد دارم بوته سبز بزرگی را با خارهای چوبی درشت که یکسال گل‌های سفید می‌داد و سال بعد دانه‌های گوشتی نارنجی. ایمان داشتم که دانه‌های نارنجی خوراکی‌ست و دور از چشم همه آنها را می‌خوردم. دانه‌های نارنجی و شیره یاس‌های زرد و سفید؛ دندان‌هایم می‌خارد و روحم برای شیره یاس پر می‌کشد. گل‌های ریز صورتی شیدری با ملایم‌ترین نسیمی به رقص می‌آمدند. باغچه پر از گل رز بود. گل رز صورتی کوچک با تیغ‌های خیلی ریز دردناک. گل رز بزرگ پُرپَر سفید با تیغ‌های درشت گوشتی. و آن گل رزی که شاید به‌اندازه بقیه زیبا نبود ولی تمام بوی باغچه از آن بود. در سال‌های ابتدایی مدرسه، گل‌های باغچه مامی همان دلیل مرموز من در یافتن دوستان جان‌جانی و رمز موفقیتم در به دست‌آوردن دل معلم‌ها بود. از میوه کاج برای خودم عطر می‌گرفتم، با گل‌های سوزنی گردنبند می‌ساختم، برای دوستانم با گل میمون نمایش می‌دادم و همیشه می‌دانستم که نباید دست به خرزهزه بزنم. تنها گلی که باغچه عموی پدرم داشت ولی باغچه مامی نداشت «تاج‌خروس» بود که آن هم از نظر من چندان مهم نبود. در‌عوض ما نرگس داشتیم و لاله‌عباسی و از همه مهم‌تر یک درخت گردو که خیلی با‌سرعت قد کشید و نه‌تنها از من که حتی از مامی هم بزرگتر شد.».... باشد که روحش قرین بهشتی اینچنین که توصیف کرده باشد و عطر کاج و یاس همراه همیشگی‌اش.
هواپيمايي که در قزوين سقوط کرد چهارمين هواپيماي توپولف است که طي سال‌هاي اخير در ايران سقوط می کند، فعل استمراری به کار می‌برم چون هر آن امکان دارد باز یکی از قاتلین زنجیره‌ای توپولوف، کابوس مرگ و سقوط را به واقعیت تبدیل کند. هر لحظه ممکن است صدها نفر طعمه این آدمکش جانی و سابقه‌دار شوند.
 

کلیه حقوق قانونی این وب سایت متعلق به هفته نامه اميد جوان بوده و استفاده از مطالب آن تنها با ذکر منبع مجاز است